تبلیغات
قلم نو - نگاه
قلم نو
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : محمد بخشی



نویسندگان
محمد بخشی (18)

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :


 
جمعه پانزدهم دی 1391 :: نویسنده : محمد بخشی

سعید از مسجد بیرون آمد واز داخل بازارچه به سمت خانه به راه افتاد درون بازارچه خیلی شلوغ بود حاج آقا مصطفوی امام جماعت مسجد آن شب در مورد امر به معروف ونهی از منكر صحبت كرده بود 

سعید در هنگام رفتن به خانه به این فكر میكرد كه چگونه می توان امر به معروف و نهی از منكر را به شكل زیبا انجام داد

توی بازارچه یك زوج جوان مشغول قدم زدن بودند سعید به آن ها نگاه كرد مرد مو هایش ژولیده بود و دكمه های اول ودومش را باز نگه داشته بود و لباسی تنگ و نازك به تن داشت كه مو های بدنش دیده می شد ویك زنجیر هم به گردنش انداخته بود و یكی هم به دستش . همسرش هم مانتوی كوتاهی داشت وپاچه های شلوارش تا زانو بالا آمده بود و جورابش هم از كفش بیرون نزده بود آستین هایش كوتاه بود و شالی سفیدی كه به سر انداخته بود از شدت نازكی سیاه شده بود و عقب و جلو سرش هم بیرون زده بود او هم مو هایش ژولیده بود ویقه اش هم كمی باز بود لب هایش را آن قدر قرمز كرده بود كه گویی جام خون سر كشیده است گونه ها را قرمز كرده بود و گوشواره ها را با گوش از زیر حجاب بیرون كرده بود .

سعید پس از دیدن این دو به یاد سخن حاج آقا  مصطفوی افتاد ((هر جا كه منكری دیدید او را از آن كار نهی كنید و به معروف امر كنید ...)).

سعید جلو رفت و بروبر به این دو نگاه كرد شوهر از این كار سعید از كوره در رفت و سیلی محكمی به سعید زد سعید به آن طرف بازارچه افتاد مرد دوباره جلو رفت و یقه ی سعید را گرفت  وپرسید ((چرا این طوری به خانم من نگاه می كنی مگر خودت خواهر و مادر نداری )) سعید جواب داد ((مگر شما خودتان را اینقدر آرایش نكرده اید كه دیگران شما را ببینند من دیدم كسی شما را نگاه نمی كند خواستم زحمتتان تلف نشود .))

مرد خجالت كشید و یقه ی سعید را رها كرد وبه سمت همسرش رفت .سعید هم به خودش بالید كه انها را به اشتباهشان آگاه كرده است 

                                                             نویسنده: محمد بخشی






نوع مطلب :
برچسب ها :


 

كد موسیقی برای وبلاگ

/

كد موسیقی برای وبلاگ